گرفتاریات باعث شده چند ماهی از فضای نشریات و طنز فاصله بگیرم که امیدوارم به زودی این فراق به وصال یا هر دختر دیگه ای تبدیل بشه!
اینم طنزی که چند وقت پیش برای شماره جدید ستون آزاد نوشتم.
از یادداشت های خصوصی یک استاد قلابی
بچه های محل اگه بفهمن از خنده غش می کنن!
قسمت اول

مقدمه: همیشه به این استادم مشکوک بودم. جلسات اول ترم با چیزهایی که بچه ها از این استاد می شنیدند، همه بچه ها فکر می کردند ایشان استاد درس دیگری است و اشتباهی سر کلاس ما می آید ولی برای خنده اش هم که شده صدایش را جلوی آموزش در نمی آوردند! استاد تمام تلاشش را می کرد تا بچه ها نفهمند دارد نهایت تلاشش را می کند مبادی آداب صحبت کند ولی بچه ها می فهمیدند!
وقتی دیدیم استاد سوالات بچه ها را هم به نحوی نه چندان هوشمندانه می پیچاند و بعضاً موقع سوال های زیاد بچه ها، وسط کلاس کاری برایش پیش می آید و کلاس را تعطیل می کند، به آموزش مراجعه کردیم و متوجه شدیم اشتباهی رخ نداده است! بچه ها فقط تا همین جای قضیه همپای من بودند و می گفتند «چه بهتر که استادش استاد نیست! ما هم درسش رو استاد می کنیم! یک امتحان گلاب هم می گیره و درس به این سختی به راحتی پاس میشه میره پی کارش!» همچنین با توجه به اینکه اتاق این استاد پر از تقدیرنامه های خارجی بود که به در و دیوار چسبیده بود و کتابخانه ی پر از کتابی هم داشت، بچه ها به دانشگاه ها، ژورنال ها و موسسات بین الملی هم می خندیدند و می گفتند «خوش به حال عنکبوت ها، جایی اکازیون تر از کتابخانه ی اساتید برای تاربستن پیدا نمی کنن!» با تمام این تفاسیر من برخلاف بقیه حضور همچنین استادی را توهین به استادهای دیگر و دانشجویان می دانستم و تصمیم گرفتم تحقیقات بیشتری انجام بدهم و می خواستم از اتاقش شروع کنم. شاید مدرکی دال بر قلابی بودن این استاد پیدا کردم. به همین خاطر در اولین فرصت که سالن گروه خلوت بود و استاد داخل اتاقش بود، دو عدد چوب کبریت سالم را داخل قفل، ناسالم کردم و جیم شدم! حالا روزها وقت می برد تا مستخدم گروه قفل را درست کند. مخصوصاً که تامین اعتبار هزینه این قفل باید می رفت توی کمیسیون موارد عام دانشکده و اگر نامه «قفل خراب شده به وسیله دو عدد چوب کبریت» تصویب میشد برای تایید می رفت پیش منشی معاونت مالی و سپس معاونت مالی ( و یا برعکس!) و سپس دبیرخانه و اگر نامه داخل دبیرخانه گم نمیشد، بعد کارپردازی و اگر کارپرداز صلاح می دید که قفل باید خریداری شود، می رفت انباری تا ببیند قفل دست دوم داریم یا نه! و اگر نداشتیم پس از خرید اجناس اولویت دار دیگر شاید قفل را می خرید و توی انبار می گذاشت تا مراحل صدور قبض انبارش طی شود! و درصورت تایید کمیسیون موارد عام و منشی معاونت و خود معاونت و دبیرخانه و کارپرداز، به مستخدم گروه تحویل داده شود! پس موافقین که زمان می برد!
استاد از اتاقش که خارج شد شروع کرد به زورزدن برای فرو کردن کلید اسرار...ببخشید کلید اتاق در قفل اتاق. ابتدا فکر کرد کلید را برعکس فرو می کند که فرو نمی رود ولی بعد از برعکس کردن کلید متوجه شد الان برعکس است و قبلی عکسِ عکس بوده است! وقتی موفق نشد، استادِ از خدا بی خبر تشرّی به مستخدم از همه جا بی خبر ولی از خدا با خبر زد که تقصیر اوست و دستور داد به سرعت قفل را درست کند. (به همان سرعتی که در بالا ذکر شد!) مستخدم که با سرعت رفت نامه ی کمیسیون موارد عام رو آماده کنه، من وارد اتاق شدم. اولین کاری که کردم کشوها را گشتم. آخر استادها معمولاً مدارک دال بر قلابی بودن استاد را در کشوها می گذارند! (البته مدارک استادهای دیگر را!) یک سری کاغذ پیدا کردم که رویش نوشته شده بود، «یادداشت های خصوصی، لطفاً کسی نخواند!» به نظر یک چیزهایی مثل روزنوشت می آمد. با توجه به توصیه استاد شدیداً مشتاق خواندن بودم!:
یادداشت های خصوصی، لطفاً کسی نخواند!:
امروز روز اولی بود که وارد دانشگاه می شدم و به بالاخره به آرزوم می رسیدم و قرار بود تدریس کنم. تدریس! چه غلطا! بچه های محل اگه بفهمن از خنده غش می کنن!
وارد کلاس که شدم همه بلند شدند. اِ.... دخترها هم که هستن! نشستم و به دانشجویانم نگاه کردم. پسرها رو خیلی متوجه نشدم ولی توی دخترها همه رقم دختری بود! به نظر خیلی هم مودب و متشخص میومدن! منظورم هم دخترهاست هم پسرها! البته قبلا از استادها شنیده بودم که می گفتن این اولشه. دو تاشون رو که بندازی، ادب و تشخص یادشون میره.
اول حضور غیاب کردم. مجبور شدم کلی «غ» بزنم! حدس زدم معمولاً استادها توی این جور مواقع «غ» میزنن! باید درس رو شروع می کردم. هر چی بیشتر مکث می کردم، بیشتر مشکوک میشدن. لعنت به تدریس! توی عجب هچلی افتادم! خیلی استرس داشتم! ولی دلمو زدم به دریا و شروع کردم. حسابی تپق می زدم. وسط درس توی اوج استرسی که داشتم و حواسم به همه چی بود به جز چیزایی که می گفتم و می نوشتم، یکی از این پسرهای نکبت شروع کرده بود به مزه پرونی. این و یکی دوتا دیگه از دوستاش مزه پرونی می کردن و پسرها و دخترها هر و هر می خندیدن. زبان کوچیکه توی دهان هاشون هم داشت سر کلاس درس من حرکات موزون می کرد و اینجوری مسخرم می کرد! وقتی هم که مزه پرونی تعطیل میشد به تلالو خورشید بر روی کله ی کچل من می خندیدند. لعنت به این کلاس. مستخدم گفته بود که این کلاس، بهترین کلاس آفتابگیر کل دانشگاه است!
چشم به هم زدم، زمان کلاس به آخرهاش نزدیک شد. ای دهنتون سرویس، یه خسته نباشیدی چیزی بگین آخه! نمی دونم اینا کار و زندگی ندارن، وقتشون رو به بطالت میگذرونن! یک چند تا سرفه ی الکی کردم تا شاید یکی دو تا صدای نازک بشنوم که «استاد بهتر نیست برین استراحت کنین؟!» و همزمان مزه پران کلاس، با لحنی آروم طوری که من متوجه نشم بگه که «بابا این استاده مریضه که! سل داره!» و بچه ها بزنن زیر خنده! ولی نه، اینطور نشد. همانطور که به سرفه های زورکی ام ادامه می دادم و هر آن مویرگ های بیشتری پاره می کردم، از همان مزه پران شنیدم که گفت «استاد مثل اینکه سینه تون به گچ حساسه.» کلاس باز بیخود و بی جهت خندید. این دانشجوها عادت دارن به جرز دیوار هم بخندند. با خودم گفتم این پسرک بی مزه آدم شده و دلش به حال ما سوخته، گفتم «نه، عادت دارم.» این جمله به مثابه بنزین روی آتیش عمل کرد و این بار کلاس بلندتر خندید. اینا رسماً دیوانه اند! گیج شده بودم ولی وقتی تخته وایت برد و ماژیک داخل دستم رو دیدم فهمیدم اوشکول کیه و از گیجی دراومدم! خوش به حال دانشجوهای این کلاس، سوژه خنده شون جور شده بود! بعید میدونم جلسه بعدی لازم باشه توی لیست دانشجوهام «غ» بزنم! توی همین فکرها بودم که یک دفعه یکی از دخترها می خواست سوالی بپرسه. لعنت به هر چی سواله! خب یکی نیست به این بگه ندانستن عیب نیست، پرسیدن عیب است! خلاصه برای اینکه دلم نیومد دل دختر بیچاره ی مظلوم مودب متشخص رو بشکونم، سوالش رو شنیدم و هر چیز خزعبلی به ذهنم رسید سرهم کردم و جوابش رو دادم. با اینکه مشخص بود نه دخترک و نه هیچ کدوم از دانشجویان و نه خود من! متوجه حرف های من نشده بودند ولی همه سر تایید تکان می دادند که انگار متوجه شده اند! (یادم باشه حالم که مساعدتر بود از یکی از دانشجوها بخوام جواب سوال رو خوب برام تشریح کنه!) پشت بند این دختره می خواستم کلاس رو تعطیل کنم که یکی از پسرهای نکبت می خواست سوال بپرسه ولی من سریع پریدم توی حرفش و گفتم سوالت رو بذار برای جلسه بعد. عجب غلطی کردم! کی گفت همچین چیزی بگی! کاشکی کلاس های دانشگاه طوری بود که میتونستی با نشون دادن کارت قرمز به یک دانشجو، اونو از حضور در جلسه بعدی محروم کنی! این رو توی دلم گفتم و سرفه کنان از کلاس خارج شدم.
ادامه دارد.....