ما ستون آزادی ها خیلی خطرناکیم، بیاین بگیرینمون!
ه ه ه ه این چند تا «ه» ویرگول «هـ» نیست نقطه قطرات اشک منه نقطه از وقتی که نامه ی اون از خدا بی خبر رو توی شماره قبلی دیدم ویرگول همینطور یک ریز دارم اشک می ریزم نقطه ه ه ه اون بود که منو به این روز انداخت نقطه من پام به کلانتری و دادسرا هم زیاد باز نشده بود ویرگول چه برسه به زندان نقطه
وقتی هر چیزی به دستمون می رسید تو نشریه چاپ می کردیم ویرگول و همه می گفتن این چیزا رو چاپ نکنین ویرگول بالاخره یه جایی تو پاچتون میره ویرگول من و اون تیریپ روشنفکری و آزادی بیان می اومدیم و گوشمون به این حرف ها بدهکار نبود تا اینکه یک روز توی پاچمون رفت نقطه
بعد از خوردن مقداری آب یخ نوبت بازجویی مون رسید نقطه قرار شد هر دو تامون اعتراف کنین تا برای هر دو مون تخفیف ویژه زمستانی قائل بشن نقطه روز بازجویی فرا رسید نقطه اول نوبت من بود نقطه من تا اون روز کلی مقاومت کرده بودم و مشخص بود که تا من اعتراف نکنم هیچ مدرکی علیه من ندارن نقطه بالاخره گفتم میخوام اعتراف کنم نقطه اینو که گفتم برق خاصی در چشمانشون درخشید ولی گفتن که اگه اعتراف نکنی هم ما یه سری مدرک علیه ات داریم ولی حالا که اصرار داری اعتراف کنی ویرگول اعتراف کن نقطه اینجوری قاضی برات تخفیف قائل میشه نقطه منم همه چی رو علیه خودم اعتراف کردم نقطه نوبت اون رسید نقطه اون هم روزهای قبل مقاومت می کرد ولی بالاخره تصمیم گرفت اعتراف کنه ویرگول ولی اعترافش یکم با من فرق می کرد نقطه اون همه چی رو علیه من اعتراف کرد نقطه بلافاصله صورتجلسه کردند و فرستادند دادگاه نقطه دلم میسوزه برای اینکه یه سری چیزایی رو اعتراف کردم که تا آخر عمرشونم تحقیق و بازجویی می کردن بهش نمی رسیدن نقطه تخفیف که ندادن هیچ ویرگول فقط پرونده ام رو سنگین تر کردم نقطه
و این شد که اون مرتیکه [نقطه نقطه نقطه] تبرئه شد (حتماً فکر می کنین الان تو تبعیده نقطه رفته تو جزیره تفریح کنه ویرگول سیاهتون کرده تیریپ تبعید اومده) نقطه نوبت دادگاه من شد نقطه اولش قاضی گفت هر حرفی دارم بزنم نقطه منم گفتم بی گناه تا پای چوبه دار میره ولی بالای دار شاید نه نقطه سپس حکم یک کلمه ای من اعلام شد نقطه اعدام نقطه گفت حکم ما با تخفیفش این شده نقطه
کله سحر وقت اعدامم بود و با اینکه خیلی خوابم می اومد بیدارم کردند نقطه گفتند وقت خواب زیاد داری نقطه توی راه سربازها برام جوک تعریف می کردند تا روحیه ام رو حفظ کنم نقطه میگفتن درد نداره نقطه باید عضله گردنت رو شل کنی نقطه پای چوبه دار که رفتم ویرگول طنابش پوسیده بود ویرگول کنده شد نقطه کله صبحی طناب فروشی هنوز باز نکرده بود ویرگول قاضی هم گفت خوابم میاد حال ندارم تا صبح بیدار باشم ویرگول به همین خاطر حکم اعدامم رو به حبس ابد تزریقی (یعنی هم تعلیقی هم تعزیری) تبدیل کرد نقطه بعد صبحونه زندان رو خورد و رفت خونه اش نقطه
الانم دارم از تو سلول انفرادی براتون تلگراف مینویسم (زندانبان گفت که اینترنتمون قطعه ولی تلگرافمون وصله نقطه بعدم خندید) البته به دلیل کمبود سلول در زندان ویرگول توی سلول انفرادی یه ده پونزده نفری هستیم نقطه این ده پونزده نفر هر کدومشون ماشاا... چشم نزنمشون سه چهار نفر رو نفله کردند ویرگول یکم من رو هم چاقو چاقو کردن ولی بچه های خوبی ان ویرگول چاقو رو زیاد فرو نکردن نقطه خوبیش اینه که سوات ندارن این نامه منو بخونن و از گذشته ی ننگین من باخبر بشن و آبروم جلوشون بره نقطه خدا نمی دونه هنوز ولی از شما چه پنهون یک قاشق رو با هفت باکس سیگار طاق زدم و با کمک همین قاشق دارم کف سلول رو می کنم تا برم حساب اون نامرد رو برسم نقطه طی محاسباتی که کردم کف سلول درست میخوره به ویرگول به ویرگول به یه جایی میخوره دیگه نقطه مهم اینه که آدم تفکر آزادی و پریزن بریکی داشته باشه نقطه
- باز داری چیکار می کنی؟!
ببخشید ویرگول چند لحظه نقطه زندانبان اومده ویرگول فکر کنم مشکوک شده نقطه
- هیچکار قربان، ما قاشق نداریم!
- زندانبان دیگه کیه؟! حتماً ایندفعه داری نامه مینویسی که یا زندانیت کردن یا هم اعدامت کردن و داری از اون دنیا براشون نامه مینویسی! چند بار بهت بگم این قرص هایی که میخوری، اثرات توهم زا داره.
- اه... نامه نمی نویسم، دارم تلگراف می زنم! تو هم هی بیا به ما ضدحال بزن! قسمت بعد رو لو دادی! قسمت بعد قرار بود اعدام بشم!
- سریعتر تمومش کن، بیا آمپولت رو بزنم. از وقتی از اون نشریه ی مخ آزادا اومدی بیرون، مخت به کل آزاد شده!
- باشه میام. حالا مجبورم آخرشو عوض کنم...
تحریریه محترم ستون آزاد ویرگول یعنی «،» حقیقتش چیزه نقطه نه «.» یعنی نمی خواستم دروغ بگم. ولی همیشه حسرت به دل مونده بودم. تو این همه سال که توی نشریه کار کردم و تند ترین مطالب رو چاپ کردم، یه بار آرزو به دل موندم که بیان منو بگیرن، ببرن. تبعید کنن، حبس ابد برام ببرن، اعدامم کنن! ولی دریغ از یک گوشمالی! دریغ از یک تذکر! بابا، ما ستون آزادی ها خیلی خطرناکیم، بیاین بگیرینمون!
ما جد اندر جد خوشه یکی هستیم!

بنده، هومن شایسته با نام اصلی صفدر کوچه باغ سری هستم که به اصرار عیال مربوطه تغییر نام داده ام. بنده چند باب مغازه نقلی آهن فروشی دارم. البته ممکن است فکر کنید با این شغلی که دارم، پول پارو می کنم ولی به جان شما، پول ندارم پارو بخرم چه برسد به اینکه پول کنم.
هزینه های زندگی بنده بسیار زیاد است، زیرا دائماً چهارتا زن دارم! حتماً فکر می کنید که بنده خیلی پولدارم که توانسته ام تجدید (وچه بسا مردود فراش) کنم. نخیر جانم. بنده وقتی یک زن داشتم، دلم به حال سه نفر دیگر سوخت. (البته یکی یکی سوخت!) و تصمیم گرفتم یواشکی آبِ «آب نخود لوبیا سیب زمینی» مان را افزایش دهم و برای دختر همسایه و منشی آهن فروشی و دخترخاله خانممان ببرم! (تازه، دست و پای ما بسته بود وگرنه دل بنده آمادگی سوختن بیش از این را هم داشت!) روی هم تقریباً هشت، نه تا (شاید هم ده تا!) فرزند دارم که خنگ ترینشان دارد مهندسی آی تی دانشگاه می خواند و هر چند ماه یکبار کلی شهریه می خواهد. (شرمنده، الان یادم آمد یازده فرزند دارم!) بقیه فرزندانم هم که بر خلاف قبلی فقط با تجدیدی و بدون مردودی دیپلم گرفته اند، پزشکی و دندانپزشکی اوسقوزآباد علیا قبول شدند که دانشگاهشان به خانواده بیچاره ما لطف کرد و با تخفیفی ویژه، قبول کرد در همین شهر خودمان مشغول به تحصیل شوند و کلی هم هزینه شهریه این ها است.
متوسط درآمد ماهیانه من اونصد و فیست و منج تومان است که تعداد صفر زیادی هم ندارد! باور بفرمایید بخش زیادی از همین درآمد اندک، چک برگشتی است که شرخرها با پورسانت زیر پنجاه درصد حاضر به نقد کردنش نیستند! ولی بنده پول زور به شرخر نمی دهم، خدا را خوش نمی آید! قابل به گفتن نیست ولی بنده با همین درآمد اندکم کلی پول به مردم قرض داده ام، یک آبنبات هم روی پول بهشان هدیه داده ام ولی اکثر این از خدا بی خبرها پول آبنبات را به من پس نمی دهند!
بنده یک خانه کلنگی اجاره ای دارم که به چهار اتاق تقسیمش کرده ام که سقف همه ی اتاق هایش چکه می کند ولی من فقط وسعم رسیده سقف اتاق نوعروس را ترمیم کنم! همه دکورهای چوب خانه نم کشیده، همه پارکت ها خراب شده. کلاً فقط اسمش سوبلکس است وگرنه یک سقف بالای سر بیشتر نیست! یک ماشین کلنگی! هم دارم که چند تا از دشمنانمان با کلنگ به جان سقفش افتاده اند. این ماشین ظاهر شیکی دارد ولی حقیقتاً موتورش دکوری است! کف ماشین را سوراخ کرده ایم و همزمان با دنده یک خودم می دوم! نوبت دنده چهار که می شود، عیال و بچه ها هم کمک می کنند! برای ترمزش هم پایم را روی لاستیک جلو می گذارم! ضمناً بوقش خراب است و از این زنگ های دوچرخه های فونیکس 28 کنار آینه بغل نصب کرده ام!
برای شام و نهار هم تخم مرغ آب پز می کنیم. وقتی آب پز شده، تخم مرغ آب پز شده را در یخچال می گذاریم و توی آبی که عصاره تخم مرغ را احتمالاً جذب کرده، نان تیلیت می کنیم! و فردا شب دوباره همان تخم مرغ را استفاده می کنیم! فقط جمعه ها برای بچه ها سورپرایز دارم و همان تخم مرغ را می خوریم!
همچنین ما خانوادگی یک جفت کفش داریم و جلویش باز شده و تابستانی سر خود است! ما این جفت کفش را با ترفندهایی خاص در طول روز همه باهم استفاده می کنیم و بعد از ظهر ها که می آییم خانه، پاهایمان را در داخل حوض حیاط می گذاریم و کلی ماهی قرمز دور پاهایمان جمع می شود!
دیگر بیش از این اشکتان را در نمی آورم. باور بفرمایید ما جد اندر جد خوشه یکی هستیم! به ما کمک کنید! ...خب، بسه دیگه. فکر کنم همین قدر کافی باشه! همه اش رو نوشتی؟!
**بله آقای رئیس، نوشتم.

داخل خانه بابابرقی- شب - داخلی
[خانه تاریک است]
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: بابابرقی، فکر می کنی چند ساعت دیگه باید تاریکی رو تحمل کنیم.
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: یک ده ساعت صبر کنی هوا روشن میشه.
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: آخه این قوانینی که شما توی این چند ماه برای خونه گذاشتین کجاش اصلاح الگوی مصرفه.
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: شعار جدید منو فراموش کردی؟ [مکث] هرگز نشه فراموش، لامپ خاموش! [مکث] صرفه جویی یعنی کم مصرف کردن.
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: حوصله بحث کردن ندارم. میخوام ستاره ها رو بشمارم.
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: پسره ی احمق شامت رو بخور، بعد میخوابیم، ستاره میشماری!
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: آهان، یادم رفته بود. [صدای برداشتن قاشق چنگال و برخورد قاشق چنگال با بشقاب می آید] یادم باشه زنگ بزنم بیست و سی بیاد یه گزارش از خونه ما و شام خوردن و دستشویی رفتن و کارهای دیگه ای که توی تاریکی انجام میدیم بگیره. البته میتونن بدن رادیو، صبح جمعه با شما هم پخشش کنه!
[همین طور صدای غذاخوردن و قاشق چنگال ها می آید]
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: [با دهان پر] قوانین منو مسخره می کنی؟
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: [با عصبانیت] خب آره. یعنی چی شما چند ماهه تا غروب میشه چراغ ها رو خاموش می کنین؟ تا موقعی که چراغ طبیعی خورشید روشن شه باید تو تاریکی سر کنیم.
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: [با دهان پر] اینا همه برای اینه که درس زندگی یاد بگیری.
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: [صدای عصبانی] درس زندگی دیگه کیلو چند واحده؟! به اینجام رسیده بابا ایمنی.
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: به کجا؟
صدای پسر بابابرقی روی تصویر سیاه: [با خنده] به اینجام!
[صدای پس کله زدن می آید]
صدای پسر خانواده روی تصویر سیاه: آخ.
صدای بابابرقی روی تصویر سیاه: بی ادب! مجبورم چهل و پنج ثانیه چراغ رو روشن کنم اونجات رو با کمربند کبود کنم!
[صدای قدم های بابابرقی را می شنویم که بلند می شود و چراغ ها را روشن می کند. بعد از روشن شدن چراغ ها تعداد کمی لامپ های 50 وات و همچنین لامپ های کم مصرف و مهتابی را می بینیم که انرژی زیادی مصرف نمی کند. در اتاقی که ایندو نشسته اند، تلفن را می بینیم که از پریز کشیده شده و سیمش دورش بسته شده. چند دبه بزرگ آب و آفتابه را می بینیم. پیک نیک و کپسول گاز را می بینیم. کلی قبض هم می بینیم. کمربندی در دست بابابرقی است. چند تا شیر فلکه و چند تا دسته گاز هم به کمر بابابرقی است]
پسر بابابرقی: [باخوشحالی چشمانش را می مالد] آخ جون نور. [به دور و بر نگاهی می کند] آخ آخ. داغ دلم تازه شد. آب قطع، گاز قطع، تلفن قطع. [با برداشتن چند تا از قبض ها و نگاه کردن به آنها] بازم که از شرکت آب و برق و گاز بستانکاریم! [خطاب به پدرش] بابابرقی جان یکی نیست به شما بگه شما تا قبل از بابابرقی شدن تو کار فروش لوستربودی! امسال هم که اینجوری گیر سه پیچ دادی. شما اصلا تخصص و مدرک سیکلت تو برقه! به آب و گاز و تلفن چیکار داری؟
بابابرقی: حیف که در زمینه خوردنی جات هم قراره صرفه جویی داشته باشیم وگرنه الان فلفل میاوردم می ریختم رو اون زبون درازت.
پسر بابابرقی: اصلا این چیزا رو ولش. توی نور به این قشنگی یک نیم ساعتی ما رو بزن تا ما شاممون رو آدمیزادی بخوریم! همچین بزن که ناک اوت شیم!
بابابرقی: سی و سه ثانیه ی باقی مونده رو با کیفیت نیم ساعت می زنم! [کمربندش را بالا می آورد که بزند یکدفعه صدای پسرش بلند می شود]
پسربابابرقی: شام من پس کو؟ چند دقیقه پیش با دستم برنج های نیمه رو احساس می کردم! [با نگاه به بشقات خالی پدرش] بابابرقی شما چقدر سریع شامت رو خوردی.
بابابرقی: بحث رو عوض نکن. حالا کتک می خوری سیر میشی!
پسر بابابرقی: پس بگو چرا هر شب اینقدر شامم زود تموم میشد و شما اصرار داشتی تو تاریکی غذا بخوریم!
بابابرقی: به من تهمت میزنی؟! الان با کمربند ناک اوتت می کنم.
[و با کمربند شروع می کند به زدن پسرش. فقط نمای بسته ای از چهره ی پسرک می بینیم که از کتک خوردن به خودش پیچیده و دارد آخ و اوخ می گوید تا اینکه یکدفعه احساس می شود از حال رفته و به قول پدرش ناک اوت شده است]
صدای هیجان زده بابابرقی روی نمای بسته چهره ی از حال رفته پسرش (که انگار دارد شمارش معکوس ناک اوت می کند ولی در اصل دارد ثانیه شماری خاموش کردن چراغ را می کند): ده، نه، هشت، هفت، شیش، پنج، چهار، سه، دو، یک.
[و چراغ ها خاموش می شود و تصویر تاریک می شود]
داخل خانه بابابرقی- روز - داخلی
[یکی دو ثانیه صدای قوقولی قوقو می شنویم و بلافاصله بعد از یکی دو ثانیه صدای بوق های مختلف و ناهنجار را می شنویم و تصویر روی چهره ی بابابرقی و پسرش که کنار هم خوابیده اند، روشن می شود و هر دو با صدای بوق ها از خواب بیدار می شوند وچشم هایشان را می مالند]
پسر: [می نشیند و نگاهی به بالا می کند] خدا این خورشید رو از ما نگیره.
بابابرقی: [بلند می شود] تا دیر نشده برم اداره که کلی کار دارم.
خیابان- روز - خارجی
[بابابرقی توی ایستگاه اتوبوس ایستاده. در پس زمینه بابابرقی یکدفعه جایگاه صندلی های ایستگاه به طور افقی شروع به حرکت می کند. دو کارگر دو سمتش را گرفته اند و دارند از قاب تصویر خارجش می کنند. یکی از کارگرها را فقط می بینیم]
کارگر: [در حال حرکت خطاب به همکارش که خارج از قاب تصویر است] این آخریشم زودتر ببریم که خیلی خسته شدیم.
[بابابرقی با تعجب نگاهی به آنها می کند و سری تکان می دهد]
[اتوبوس جلوی پای بابابرقی توقف می کند و بابابرقی سوار می شود]
اتوبوس- روز - داخلی
[بابابرقی داخل اتوبوسی که هیچ کس داخلش نیست، همان صندلی اول می نشیند]
راننده: شما هنوز با اتوبوس این ور اون ور می ری؟ وسیله شخصی نداری؟ مثل بقیه باکلاس ها.
بابابرقی: چرا دارم ولی وسیله نقلیه عمومی رو برای من کارمند گذاشتن دیگه. غیر از آلوگی که وسیله شخصی ایجاد میکنه، ترافیک ایجاد شده به وسیله خودروی تک سرنشین من، مصرف بی رویه بنزین، خراب شدن آسفالت خیابونا و هزار و یک مشکل دیگه هم داره که من از اتوبوس استفاده می کنم. اصلا الگوی درست مصرف اینه.
راننده: ای بابا. ما هم یه جورایی شدیم وسیله شخصی شما دیگه. با این تفاوت که شما راننده داری بقیه باید خودشون تو ترافیک اعصابشون خرد شه! [و می خندد]
بابابرقی: داریم به ترافیک می رسیم. توی این یکی دو ساعت با من حرف نزنین تا یه وقت مشکلی تو ترافیک ایجاد نکنین.
[در مسیر ترافیک، بابابرقی با هر چند متری که اتوبوس حرکت می کند، از پشت شیشه ی اتوبوس، مصادیق اسراف و الگوی نادرست مصرف را پشت سرهم می بیند و با دیدن هر کدام سرش را تکان می دهد]
[ماشین آبدهی چمن ها و گل و گیاه خیابان را می بیند که آب را به هر جایی می ریزد جز داخل چمن. اسراف در کارواش را می بیند. یک نفر را که چند موبایل، یکی به گردن و یکی به کمر و یکی به جیب دارد می بیند و افسوس می خورد. صف طولانی تلفن همگانی را که معطل یک نفر حراف شده اند می بیند. چراغ های داخل خیابان ها را که خراب است و در روز روشن مانده می بیند. مدام خودروهای تک سرنشین می بیند. ترکیدگی لوله آب و اسراف آب را می بیند. نیمه کاره خوردن کیک و دورریخته شدن آن را می بیند. دود کردن ماشین ها و روغن ریزی ماشین ها را می بیند و....]
[بابابرقی با سری که تیک گرفته و مثل بیماران پارکینسون، نشأت گرفته از دیدن مصادیق اسراف، تکان تکان می خورد، نزد راننده اتوبوس می آید]
بابابرقی: [با حالتی نیمه نرمال] آقا برگرد خونه.
راننده: مگه اداره نمی رین؟
بابابرقی: چرا.
راننده: شما حالتون خوبه؟
بابابرقی: میخوام با ماشین خودم برم. سر راه نزدیک لوسترفروشی برادران بی غم هم نگه دار.
راننده: [باخوشحالی] چشم، حالا شدی یک شهروند با کلاس، بابابرقی.
بابابرقی: من دیگه بابابرقی نیستم. دوباره آقای بی غم صدام کن.
پایان
نامه ای به تحریریه ستون آزاد
اگه روزی نشریه رو تعطیل کنن، مسبب اصلیش شمایی!
سلام. از این که بعد از مدت ها می تونم دوباره باهاتون صحبت کنم، خوشحال که نه ولی برای تنوع خوبه! حتماً از خودتون می پرسین این چرا داره میگه پس از مدت ها. خب، از خودتون پرسیدین، خودتون جواب بدین! باشه، خودم میگم. من مدتیه که تبعید شدم. تبعید به یک جزیره دورافتاده که شغال هم توش پر نمی زنه. هر ماه چشمم به دریا خشک میشه (بین دریا و خشک یک آرایه ادبی وجود داره که نمی دونم اسمش چیه!) تا ستون آزاد به دستم برسه. حتماً از خودتون می پرسین که ستون آزاد چه جوری به دست من تو این جزیره دورافتاده می رسه. از اونجایی که حدس می زنم همچنان (مثل قدیما!) با خودتون درگیر باشین و جوابی برای سوال هایی که از خودتون می پرسین نداشته باشین، باید بگم که ستون آزاد رو تو این بطری هایی که روی دریا وامیسته برای من میفرستن. اتفاقاً این نامه رو هم من از طریق همون بطری ها براتون میفرستم. فقط امیدوارم مستقیم به دست خود تحریریه ستون آزاد برسه و ناغافل به دست تبعیدکنندگان نرسه که اگه برسه من از همین جا روی ماهشون رو میبوسم و میگم که این جور تبعیدها برای آدم های ناتو و بی ملاحظه ای مثل من که هر چی دستشون می رسید تو نشریه چاپ می کردن خوبه تا ادب بشن و اگر هم خدا یاری کنه و به دست تبعید کنندگان نرسه باید در مورد تبعید کنندگان بگم که [....]!
در ضمن باید بگم که من این بطری های خالی حاوی ستون آزاد رو جمع کردم و دارم با کمک یک نارگیل و این بطری ها، باهاشون بولینگ بازی می کنم! دلتون بسوزه! البته وقتی حوصله مون سر میره، باهم دیگه شوخی جزیره ای می کنیم! توی بطری ها تُف می کنیم و توی هر بطری یک سوسیس کوکتل فرو می کنیم و آتیشش می زنیم و تو سر وکله هم می فرستیم! بهش میگیم کوکتِلملوتُف بازی! (منظورم اینه که تو سر و کله خودم می زنم!)
حتماً الان از خودتون می پرسین که چی شد فلانی رو تبعید کردن؟ مگه چکار کرده بود؟.... اتفاقاً من تو این نامه قصد دارم کسانی رو که مسبب تبعید من بودن، معرفی کنم تا درس عبرتی برای آیندگان که نمیشه، ولی گفتنش خالی از لطف که قطعاً هست ولی اینجام (شما فرض کنید گلو، تا قابل چاپ باشه!) گیر کرده، باید بگم!
آقای آ.م، همونطور که همیشه گفتم اگه روزی نشریه رو تعطیل کنن، مسبب اصلیش شمایی! شما یک نقص کاملی! هر محبتی که من از دستم برمیومد به تو کردم ولی مطالب تو بود که منو به جای نشریه تعطیل کرد!
آقای ص.ش، من همونیم که به نظرات کاملاً شخصی ات بها دادم. تو هم همونی هستی که با مطالب راستت، راست راستی بعضیا رو نیست و نابود می کردی! تو همونی هستی که با مطالب آزادت در ستون آزاد، آزادی دانشگاه آزاد رو سلب می کردی!
آقای م.م، کاریکاتوریست نشریه، فکر می کردی من متوجه نمیشم؟ حالا درسته که من متوجه نمیشدم ولی تو باید سیاه نمایی می کردی؟! همه فکر می کنن کاریکاتورهای تو مهجور واقع شده ولی من میدونم که اینطوری نیست و تو با کشیدن اون آدم سیاهه به عنوان نماد مردم، همه رو گشنه و به دنبال شله جلوه میدادی!
بیش از این افشاگری نمی کنم، چون از یک وجب بیشتر میشه و میره تو آگهی نیم صفحه پایین! ولی همین قدر بدونین که اگه قرار بود پته همه نویسنده ها و کاریکاتوریست های نشریه رو به آب بدم، الان تو این جزیره تنها نبودم!
حالا کاریه که شده، من سختی های اینجا رو با همراهی رابینسون تحمل می کنم...کی گفت رابینسون؟! من گفتم؟! لعنتی! ... باشه! اعتراف می کنم اینجا تنها نیستم، رابینسون هم یه بدبخت بیچاره ایه مثل من و باید همدم هم باشیم تا تنهایی و سکوت اینجا نابودمون نکنه.... باشه الان میایم...آخرای ناممه... جمعه بود، صدام زد گفت بیا والیبال! جمعه؟ جمعه دیگه کیه؟ من گفتم جمعه؟ رابینسون بود صدا زد. ما برای اینکه اینجا احساس کنیم کلی آدم دیگه هم هست، روزهای هفته رو هم فکر می کنیم آدمن! الان چهارشنبه و رابینسون یک تیمند، من و جمعه هم یک تیم دیگه تا باهم والیبال بازی کنیم!
و اما توصیه آخر؛ خوب حواستون به چیزایی که تو نشریه چاپ میشه باشه. امثال من دارن اینجا با کباب بره تبعید رو سر می کنن تا شما اونجا راحت بتونین نشریه چاپ کنین. پس قدر بدونین. یه وقت به سرتون نزنه تو کاریکاتور صفحه اول جناب آقای احمدی نژاد و جناب آقای لاریجانی و جناب آقای قالیباف و آقای مشایی رو بکشین که دارن باهم سر هدفمند کردن یارانه ها، نذری فوتبال بازی میکنن! از ما و همه گفتن بود و معمولاً از شما نشنیدن!دوستدار شما، من!
با توافقی که با شورای سردبیری نشریه ستون آزاد انجام شد، قرار شد این مطلب ادامه پیدا نکنه. من از همه دوستانی که منتظر ادامه این مطلب بودند، عذرخواهی می کنم.
گرفتاریات باعث شده چند ماهی از فضای نشریات و طنز فاصله بگیرم که امیدوارم به زودی این فراق به وصال یا هر دختر دیگه ای تبدیل بشه!
اینم طنزی که چند وقت پیش برای شماره جدید ستون آزاد نوشتم.
از یادداشت های خصوصی یک استاد قلابی
بچه های محل اگه بفهمن از خنده غش می کنن!
قسمت اول

مقدمه: همیشه به این استادم مشکوک بودم. جلسات اول ترم با چیزهایی که بچه ها از این استاد می شنیدند، همه بچه ها فکر می کردند ایشان استاد درس دیگری است و اشتباهی سر کلاس ما می آید ولی برای خنده اش هم که شده صدایش را جلوی آموزش در نمی آوردند! استاد تمام تلاشش را می کرد تا بچه ها نفهمند دارد نهایت تلاشش را می کند مبادی آداب صحبت کند ولی بچه ها می فهمیدند!
وقتی دیدیم استاد سوالات بچه ها را هم به نحوی نه چندان هوشمندانه می پیچاند و بعضاً موقع سوال های زیاد بچه ها، وسط کلاس کاری برایش پیش می آید و کلاس را تعطیل می کند، به آموزش مراجعه کردیم و متوجه شدیم اشتباهی رخ نداده است! بچه ها فقط تا همین جای قضیه همپای من بودند و می گفتند «چه بهتر که استادش استاد نیست! ما هم درسش رو استاد می کنیم! یک امتحان گلاب هم می گیره و درس به این سختی به راحتی پاس میشه میره پی کارش!» همچنین با توجه به اینکه اتاق این استاد پر از تقدیرنامه های خارجی بود که به در و دیوار چسبیده بود و کتابخانه ی پر از کتابی هم داشت، بچه ها به دانشگاه ها، ژورنال ها و موسسات بین الملی هم می خندیدند و می گفتند «خوش به حال عنکبوت ها، جایی اکازیون تر از کتابخانه ی اساتید برای تاربستن پیدا نمی کنن!» با تمام این تفاسیر من برخلاف بقیه حضور همچنین استادی را توهین به استادهای دیگر و دانشجویان می دانستم و تصمیم گرفتم تحقیقات بیشتری انجام بدهم و می خواستم از اتاقش شروع کنم. شاید مدرکی دال بر قلابی بودن این استاد پیدا کردم. به همین خاطر در اولین فرصت که سالن گروه خلوت بود و استاد داخل اتاقش بود، دو عدد چوب کبریت سالم را داخل قفل، ناسالم کردم و جیم شدم! حالا روزها وقت می برد تا مستخدم گروه قفل را درست کند. مخصوصاً که تامین اعتبار هزینه این قفل باید می رفت توی کمیسیون موارد عام دانشکده و اگر نامه «قفل خراب شده به وسیله دو عدد چوب کبریت» تصویب میشد برای تایید می رفت پیش منشی معاونت مالی و سپس معاونت مالی ( و یا برعکس!) و سپس دبیرخانه و اگر نامه داخل دبیرخانه گم نمیشد، بعد کارپردازی و اگر کارپرداز صلاح می دید که قفل باید خریداری شود، می رفت انباری تا ببیند قفل دست دوم داریم یا نه! و اگر نداشتیم پس از خرید اجناس اولویت دار دیگر شاید قفل را می خرید و توی انبار می گذاشت تا مراحل صدور قبض انبارش طی شود! و درصورت تایید کمیسیون موارد عام و منشی معاونت و خود معاونت و دبیرخانه و کارپرداز، به مستخدم گروه تحویل داده شود! پس موافقین که زمان می برد!
استاد از اتاقش که خارج شد شروع کرد به زورزدن برای فرو کردن کلید اسرار...ببخشید کلید اتاق در قفل اتاق. ابتدا فکر کرد کلید را برعکس فرو می کند که فرو نمی رود ولی بعد از برعکس کردن کلید متوجه شد الان برعکس است و قبلی عکسِ عکس بوده است! وقتی موفق نشد، استادِ از خدا بی خبر تشرّی به مستخدم از همه جا بی خبر ولی از خدا با خبر زد که تقصیر اوست و دستور داد به سرعت قفل را درست کند. (به همان سرعتی که در بالا ذکر شد!) مستخدم که با سرعت رفت نامه ی کمیسیون موارد عام رو آماده کنه، من وارد اتاق شدم. اولین کاری که کردم کشوها را گشتم. آخر استادها معمولاً مدارک دال بر قلابی بودن استاد را در کشوها می گذارند! (البته مدارک استادهای دیگر را!) یک سری کاغذ پیدا کردم که رویش نوشته شده بود، «یادداشت های خصوصی، لطفاً کسی نخواند!» به نظر یک چیزهایی مثل روزنوشت می آمد. با توجه به توصیه استاد شدیداً مشتاق خواندن بودم!:
یادداشت های خصوصی، لطفاً کسی نخواند!:
امروز روز اولی بود که وارد دانشگاه می شدم و به بالاخره به آرزوم می رسیدم و قرار بود تدریس کنم. تدریس! چه غلطا! بچه های محل اگه بفهمن از خنده غش می کنن!
وارد کلاس که شدم همه بلند شدند. اِ.... دخترها هم که هستن! نشستم و به دانشجویانم نگاه کردم. پسرها رو خیلی متوجه نشدم ولی توی دخترها همه رقم دختری بود! به نظر خیلی هم مودب و متشخص میومدن! منظورم هم دخترهاست هم پسرها! البته قبلا از استادها شنیده بودم که می گفتن این اولشه. دو تاشون رو که بندازی، ادب و تشخص یادشون میره.
اول حضور غیاب کردم. مجبور شدم کلی «غ» بزنم! حدس زدم معمولاً استادها توی این جور مواقع «غ» میزنن! باید درس رو شروع می کردم. هر چی بیشتر مکث می کردم، بیشتر مشکوک میشدن. لعنت به تدریس! توی عجب هچلی افتادم! خیلی استرس داشتم! ولی دلمو زدم به دریا و شروع کردم. حسابی تپق می زدم. وسط درس توی اوج استرسی که داشتم و حواسم به همه چی بود به جز چیزایی که می گفتم و می نوشتم، یکی از این پسرهای نکبت شروع کرده بود به مزه پرونی. این و یکی دوتا دیگه از دوستاش مزه پرونی می کردن و پسرها و دخترها هر و هر می خندیدن. زبان کوچیکه توی دهان هاشون هم داشت سر کلاس درس من حرکات موزون می کرد و اینجوری مسخرم می کرد! وقتی هم که مزه پرونی تعطیل میشد به تلالو خورشید بر روی کله ی کچل من می خندیدند. لعنت به این کلاس. مستخدم گفته بود که این کلاس، بهترین کلاس آفتابگیر کل دانشگاه است!
چشم به هم زدم، زمان کلاس به آخرهاش نزدیک شد. ای دهنتون سرویس، یه خسته نباشیدی چیزی بگین آخه! نمی دونم اینا کار و زندگی ندارن، وقتشون رو به بطالت میگذرونن! یک چند تا سرفه ی الکی کردم تا شاید یکی دو تا صدای نازک بشنوم که «استاد بهتر نیست برین استراحت کنین؟!» و همزمان مزه پران کلاس، با لحنی آروم طوری که من متوجه نشم بگه که «بابا این استاده مریضه که! سل داره!» و بچه ها بزنن زیر خنده! ولی نه، اینطور نشد. همانطور که به سرفه های زورکی ام ادامه می دادم و هر آن مویرگ های بیشتری پاره می کردم، از همان مزه پران شنیدم که گفت «استاد مثل اینکه سینه تون به گچ حساسه.» کلاس باز بیخود و بی جهت خندید. این دانشجوها عادت دارن به جرز دیوار هم بخندند. با خودم گفتم این پسرک بی مزه آدم شده و دلش به حال ما سوخته، گفتم «نه، عادت دارم.» این جمله به مثابه بنزین روی آتیش عمل کرد و این بار کلاس بلندتر خندید. اینا رسماً دیوانه اند! گیج شده بودم ولی وقتی تخته وایت برد و ماژیک داخل دستم رو دیدم فهمیدم اوشکول کیه و از گیجی دراومدم! خوش به حال دانشجوهای این کلاس، سوژه خنده شون جور شده بود! بعید میدونم جلسه بعدی لازم باشه توی لیست دانشجوهام «غ» بزنم! توی همین فکرها بودم که یک دفعه یکی از دخترها می خواست سوالی بپرسه. لعنت به هر چی سواله! خب یکی نیست به این بگه ندانستن عیب نیست، پرسیدن عیب است! خلاصه برای اینکه دلم نیومد دل دختر بیچاره ی مظلوم مودب متشخص رو بشکونم، سوالش رو شنیدم و هر چیز خزعبلی به ذهنم رسید سرهم کردم و جوابش رو دادم. با اینکه مشخص بود نه دخترک و نه هیچ کدوم از دانشجویان و نه خود من! متوجه حرف های من نشده بودند ولی همه سر تایید تکان می دادند که انگار متوجه شده اند! (یادم باشه حالم که مساعدتر بود از یکی از دانشجوها بخوام جواب سوال رو خوب برام تشریح کنه!) پشت بند این دختره می خواستم کلاس رو تعطیل کنم که یکی از پسرهای نکبت می خواست سوال بپرسه ولی من سریع پریدم توی حرفش و گفتم سوالت رو بذار برای جلسه بعد. عجب غلطی کردم! کی گفت همچین چیزی بگی! کاشکی کلاس های دانشگاه طوری بود که میتونستی با نشون دادن کارت قرمز به یک دانشجو، اونو از حضور در جلسه بعدی محروم کنی! این رو توی دلم گفتم و سرفه کنان از کلاس خارج شدم.
ادامه دارد.....